تبليغاتX
*** سِحر شب ( Sehre_ shab ) ***

*** سِحر شب ( Sehre_ shab ) ***

گویند خدا همیشه با ماست .... ای غم نکند که تو خدایی؟؟

 

به نام خدا....

آقا یا خانم شماره ی ۲!! ممنون میشم اسمتون رو کامل بگین

سلام دوستان...

ترم جدید شروع شده و من تصمیم دارم خوب شروع+تمومش کنم

واسم دعا کنین

 

 

خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه

 نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه

نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره

 نه به خاطر اينكه تنهاست

 و نه از روي اجبار

 بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره....

******************

پشت ویترین های زندگی به عروسکی نگاه نکن که نمیتونی بخریش

چون اون فقط دلت رو آب میکنه و وسوست میکنه که

اون چه که داری رو بخاطرش از دست بدی

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

بين من و تو فاصله است ، گفتي كه دوسم نداري

عيب نداره مثل يه ابر شب تا سحر تو بباري

گفتي ستاره شبم شبها كنارم مي مونه

من به تو كاري ندارم ماه داره آواز مي خونه

رنگ سياه زندگي با بودن تو باز مياد

برو پي كار خودت برو بذار كه باد بياد

من ديگه دوست ندارم زندگي از آن منه

هر كاري خواستم مي كنم هر چي بگم حق با منه

سپهر و آسمون كجاست ، پري قصه ها كيه

شعر و غزل فراوونه معني اين شعرا چيه

من كه مي خوام شب تا سحر ستاره چشمك بزنه

چه فرقي داره كه يه شب پرنده پرپر بزنه

گل هاي شمعدوني ديگه خسته و پژمرده شدند

من يه گل تازه مي خوام كه خوب و سرزنده باشند

قلب كوچولوي تو هم ارزشي ديگه نداره

چشماي باروني تو ، بذار كه تا صبح بباره

.....................

منم تنها ترين رويا به اوج آسمان شب                                         به ساز ناز چشم تو شبي تا صبح بيدارم

تو نيلوفر شدي من اشك مهتاب

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی،

 انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.

 قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی

به نام فرومتژه داشت. 

موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد،

ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد،

 آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود

 و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند.

 دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت،

ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد.

 موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند.

هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:

- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است.

لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن.»

فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.

او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود

..............

.

.

.

 


يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد
 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت13:20توسط سحر ( شب گیر ) | |