تبليغاتX
*** سِحر شب ( Sehre_ shab ) ***

*** سِحر شب ( Sehre_ shab ) ***

گویند خدا همیشه با ماست .... ای غم نکند که تو خدایی؟؟

 

سلام....

افکارم را با سنگهای تاریکی بر سرم فرود آر

غمهایم را چنگ کن بر بدنم                              

من را در نفرینی ابدی فرو ببر

مرگ مرا با عذابی سخت فرا برسان

شاید کفاره ای بشود برای گناهانم 

تا حداقل مرگ ابدیم در آرامش باشد

 

 

 

خسته شدم....

 

دیگه از این وضعیت خسته شدم

 

چرا ... روزی هزار بار از خودم می پرسم چرا.....

 

اگه میدونستم قراره آخرش به کجا برسیم...؟

 

چرا معلوم نیست آخر این راه؟؟

 

 

دیگه چیکار کنم؟؟

 

باید چی کار میکردم که نکردم؟؟

 

بسه دیگه این همه تظاهر...!!!

چرا مث بچه آدم حرفمون رو بهم نمیزنیم؟

tanha990's Avatar

Raya's Avatar

 

تا کی باید واسه مردم زندگی کرد؟؟؟

 

آخه دیگه تو چرا؟؟؟

 

چرا تو؟؟!!!

 

این همه آدم ...چرا تو؟؟

 

هنوزم نفهمیدم چرا.......

 

 

هزار تا سوال بی جواب دارم...

 

کی میخواد به این سوال ها جواب بده؟؟

تو؟؟

تویی که همیشه ساکتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خسته شدم

بسه دیگه....

از خودم حالم بهم میخوره....

 

دیگه نه...

دیگه پا میذارم رو قلبم.....

 

 

 باید زود تر این کار رو انجام میدادم....

 

از کجا معلوم به همین راحتی که حرف های سال گذشته رو از یاد بردی

 

حرف ها و عهد امسال رو از یاد نبری؟؟؟

نه.....

دیگه نمیذارم باهام بازی کنی.....

چرا تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از اینکه فریبم دادی ازت بیزار نشدم...

نه نشدم....

از خودم بیزار شدم که چرا بین این همه آدم تو....

تویی که بیشتر از ۶ ساله حس میکردم همونی هستی که باید باشی

اما انگار نیستی....

نکنه نیستی واقعا؟؟

از اینکه احساس گناه رو به این آسونی انداختی بدوشم

و دارم زیر این بار له میشم میخوام بمیرم......

چرا...............................؟؟؟؟

 

زمین به چه جرمی لگد كوب ميشود

آسمان براي چه سرنوشتي ميگريد

ودرختان براي كدامين نياز نيايش ميكنند

من به كدامين درد ميسوزم

من به كدامين غم بگريم

من به چه جرمي رانده شدم

تو تا كدامين سكوت با من هم قدمي

تو براي كدام گيسو آشفته گشتي

كاش آينده چنين حجاب سختي نداشت

اي غم اينچنين درونم را چنگ مزن            قلبم به اندازه كافي زخمي ست

از اين داغتر مكن تن سردم را

قلبم بي نظم ميتپد             اشك مجال فوران ميخواهد

.

.

.

.

.

.

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.

چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی.شاید باور نکنی ،

از من فقط همین کلمات با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند

و خود کاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت.
شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی ، عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی.
تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟
آیا دستی برای نوشتن ودلی برای تپیدن خواهم داشت؟
شاید باور نکنی ، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.
دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین ، صبحگاهان زیر آفتاب ی نارس مرا زمزمه کنند.
میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینندو نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که می گوید:
 مرا از یاد خواهی برد ، نمی دانم؟ ولی میدانم از یادم نخواهی رفت...

فقط دريا دلش آبي تر از من بود

..

و من از دريا..دلم دريا.. فقط اين را ندانستم

چرا گشتم چنين تنها تر از تنها

به هر آبي شدم آتش.. به هر آتش شدم آبي

به هر آبي شدم ماهي.. به هر ماهي شدم دامي

به هر نا محرمي ساقي.. به هر ساقي مي باقي..

و تو اين را ندانستي...!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت10:54توسط سحر ( شب گیر ) | |