تبليغاتX
*** سِحر شب ( Sehre_ shab ) ***

*** سِحر شب ( Sehre_ shab ) ***

گویند خدا همیشه با ماست .... ای غم نکند که تو خدایی؟؟

سلام

 

اینم عکس هایی که قولشونو داده بودم :

 

 

 

 



                                                     يک شاخه 

 

 در سياهي جنگل


  به سوي نور فرياد مي کشد.


________________________________

 

يکي رفت و يکي موند يکي به حسرت سر جمبوند.


____________________________


روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت .


_____________________________________


... من بانگ برکشيدم از آستان يأس:


(( - آه اي يقين يافته ، بازت نمي نهم !))

 

____________


..... وان را که خبر شد ، خبري باز نيامد....
______________

 

_________

اي پري وار در قالب آدمي


که پيکرت جز در خلواره ي ناراستي ن
مي سوزد! حضورت بهشتي است


که گريز از جهنم را توجيه مي کند
؛


دريائي که مرا در خ
ود غرق مي کند 


تا از همه ي گناهان و
دروغ شسته شوم.


و سپيده دم با دست هايت بيدار مي شود .


____________________________

در نيست

راه نيست


شب نيست


ماه نيست


نه روز و نه آفتاب،


ما


بيرون زمان


ايستاده ايم


با دشنه ي تلخي


در گرده هايمان.


هيچ کس


با هيچ کس


سخن نمي گويد


که خاموشي


به هزار زبان


در سخن است .


در مردگان خويش


نظر مي بنديم


با طرح خنده ئي ،


و نوبت خود را انتظار مي کشيم


هیچی هيچ


خنده ئي!


__________

 

* ديگر چه خواهي؟


من که عمرم را به پايت ريختم ، زندگي ها را به پايت ريختم


اي تو ديروز


من که فردا را به پايت ريختم


ديگر چه خواهي؟


من که با بد و خوب تو ساختم ، آبرويم را به خاک انداختم


در سفر تا هفت شهر عشق تو


من که مرزي تا جنون نشناختم ديگر چه خواهي؟


من که هم چون بت پرستيدم تو را ، هر کجا رفتم فقط ديدم تو را ،


با تمام گريه ها از دست تو مي شکستم بغض و خنديدم تو را ،


پس چرا آزردنم را دوست داري؟


حسرت و غم خوردنم را دوست داري؟


مثل من هرگز کسي عاشق نبوده ، سوختن در آتش را لايق نبوده ، از توام بر آتش و خاموشم از تو


تا نگويي در وفا صادق نبوده


هرچه مي سوزم تو مي گويي کم است


قصه ام ورد تمام عالم است


هرچه را مي خواستي ، از من بدست آوردي


مرگ غرورم بس نبود که قصد جانم کردي؟


من که دنيا را به پايت ريختم ، زندگي ها را به پايت ريختم ديگر چه خواهي ؟


_______________________________


* به دنبالت خواهم گشت و بدان ، تا زماني که تو را بيابم جست و جويت خواهم کرد


تا مفهومت را دريابم تا وجودت را حس کنم


تو را واقعي و حقيقي مي خواهم ، مي خواهم تو تجربه کنم ، ولي فقط يک بار


مي خواهم عاشق باشم ولي فقط يک بار


اي عشق بدنبالت خواهم گشت... ولي فقط يک بار.


_________________________


*دختر آواره اي بر کوچه انديشه هعايت مي نشيند بست


مي نوازد چنگ و مي خواند که آري زندگي اين است:


دختري آواره ام با کوله بار عشق


موج مسدودم


چنه راهي بر دل دريا ، نه خاري بر تن صحرا


تو اندوه از دلم برگير - تو در چشمان من بنگر


تو در گوشم نوايي خوان - تو من را از وراي عشقمان درياب


و يا دست از دلم بر دار و


مرا در سراب اين شکوه ِ خواستن


تنها ترم بگذار.

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت7:30توسط سحر ( شب گیر ) | |