تبليغاتX
*** سِحر شب ( Sehre_ shab ) ***

*** سِحر شب ( Sehre_ shab ) ***

گویند خدا همیشه با ماست .... ای غم نکند که تو خدایی؟؟

 

 

به نام همون يه دونه خدا

 

 سلام

 

خب ديگه كم كم تعطيلات هم داره تموم ميشه...

 

سه شنبه 14 فروردين هم كه اول بسم الله است واسه دوباره درس خوندن

 

اون ترم كه شاگرد اول شدم حالا اين ترم با خداست درسامون سخت شدن

 

مخصوصا زبان !! كي ميشه من زبان مشكل نداشته باشم خدا ميدونه!

 

دو تا شعر ناناز از فروغ فرخزاد دارم

 

حتما با حافظ(ره) فال گرفتين حالا من با فروغ فال زدم واقعا كه راست بود واسه من

 

اولي رو واسه اين گرفتم كه تو يه تصميم مهم مردد بودم اما حرف دلمو زد! دومي هم به شما

ربط نداره !

بابا فروغ عزيز دمت گرم! من كه عاشق شعراي فروغ هستم

* وصل

 

آن تيره مردمكها آه

 

آن صوفيان ساده ي خلوت نشين من

 

در جذبه ي سماع دو چشمانش

 

از هوش رفته بودند

 

ديدم كه بر سراسر من موج مي زند

 

چون هرم سرخگونه ي آتش

 

چون انعكاس آب

 

چون ابري از تشنج باران ها

 

 

چون آسماني از نفس فصل هاي گرم

 

تا بي نهايت

 

تا آنسوي حيات

 

گسترده بود او

 

ديدم كه در وزيدن دستانش

 

جسميت وجودم

 

تحليل مي رود

 

ديدم كه قلب او

 

با آن طنين ساحر سرگردان

 

پيچيده در تمامي قلب من

 

ساعت پريد

 

پرده بهمراه باد رفت

 

او را فشرده بودم

 

در هاله ي حريق

 

مي خواستم بگويم

 

اما شگفت را

 

انبوه سايه گستر مژگانش

 

چون ريشه هاي پرده ابريشم

 

جاري شدند از بن تاريكي

 

در امتداد آن كشاله ي طولاني طلب

 

و آن تشنج آن تشنج مرگ آلود

 

تا انتهاي گمشده من

 

ديدم كه مي رهم

 

ديدم كه مي رهم

 

ديدم كه پوست تنم از انبساط عشق ترك مي خورد

 

ديدم كه حجم آتشينم

 

آهسته آب شد

 

و ريخت ، ريخت ، ريخت

 

در ماه ، ماه به گودي نشسته ، ماه منقلب تار

 

در يكديگر گريسته بوديم

 

 

در يكديگر لحظه بي اعتبار وحدت را

 

ديوانه وار زيسته بوديم

 

**********************

 

* آيه هاي زميني

 

آنگاه

 

خورشيد سرد شد

 

و بركت از زمين ها رفت

 

و سبزه ها به صحراها خشكيدند

 

و ماهيان به دريا خشكيدند

 

و خاك مردگانش را

 

زان پس به خود نپذيرفت

 

شب در تمام پنجره هاي پريده رنگ

 

مانند يك تصور مشكوك

 

پيوسته در تراكم و طغيان بود

 

و راه ها ادامه ي خود را

 

در تيرگي رها كردند

 

ديگر كسي به عشق نينديشيد

 

ديگر كسي به فتح نينديشيد

 

و هيچكس

 

ديگر به هيچ چيز نينديشيد

 

در غارهاي تنهايي

 

بيهودگي به دنيا آمد

 

خون بوي بنگ و افيون مي داد

 

زنهاي باردار

 

نوزادهاي بي سر زائيدند

 

و گاهواره ها از شرم

 

به گور ها پناه آوردند

 

چه روزگار تلخ و سياهي

 

نان ، نيروي شگفت رسالت را

 

مغلوب كرده بود

 

پيغمبران....

 

از وعده گاههاي الهي گريختند

 

و بره هاي گمشده

 

ديگر صداي هي هي چوپاني را

 

در بهت دشتها نشنيدند

 

در ديدگان آينه ها گوئي

 

حركات و رنگ ها و تصاوير

 

وارونه منعكس مي گشت

 

و بر فراز سر دلقكان پست

 

و چهره وقيح فواحش

 

يك هاله مقدس نوراني

 

مانند چترمشتعلي مي سوخت

 

مرداب هاي الكل

 

با آن بخارهاي گس مسموم

 

انبوه بي تحرك روشنفكران را

 

به ژرفناي خويش كشيدند

 

و موش هاي موذي

 

اوراق زرنگار كتب را

 

در گنجه هاي كهنه جويدند

 

خورشيد مرده بود

 

خورشيد مرده بود ، و فردا

 

در ذهن كودكان

 

مفهوم گنگ گمشده اي داشت

 

آنها غرابت اين لفظ كهنه را

 

در مشق هاي خود

 

با لكه درشت سياهي

 

تصوير مي نمودند

 

مردم ،

 

گروه ساقط مردم

 

 

دلمرده و تكيده و مبهوت

 

در زيربارشوم جسدهاشان

 

از غربتي به غربت ديگر مي رفتند

 

و ميل دردناك جنايت

 

در دستهايشان متورم مي شد

 

آگاهي جرقه اي ، جرقه ي ناچيزي

 

ين اجتماع ساكت بي جان را

 

يكباره از درون متلاشي مي كرد

 

آنها بهم هجوم مي آوردند

 

مردان گلوي يكديگر را

 

با كارد مي دريدند

 

و در ميان بستري از خون

 

با دختران نابالغ

 

همخوابه مي شدند

 

آنها غريق وحشت خود بودند

 

و حس ترسناك گنهكاري

 

ارواح كور و كودنشان را

 

مفلوج كرده بود

 

پيوسته در مراسم اعدام

 

وقتي طناب دار

 

چشمان پرتنش محكومي را

 

از كاسه با فشار به بيرون مي ريخت

 

آنها به خود فرو مي رفتند

 

و از تصور شهوتناكي

 

اعصاب پير و خسته شان تير مي كشيد

 

اما هميشه در حواشي ميدان ها

 

اين جانيان كوچك را مي ديدي

 

كه ايستاده اند

 

و خيره گشته اند

 

به ريزش مداوم فواره هاي آب

 

شايد هنوزهم

 

در پشت چشم هاي له شده ، در عمق انجماد

 

يك چيز نيم زنده ي مغشوش

 

برجاي مانده بود

 

كه در تلاش بي رمقش مي خواست

 

ايمان بياورد به پاكي آواز آبها

 

شايد ، ولي چه خالي بي پاياني

 

خورشيد مرده بود

 

و هيچكس نميدانست

 

كه نام آن كبوتر غمگين

 

كز قلبها گريخته ، ايمانست

 

آه ، اي صداي زنداني

 

آيا شكوه يأس تو هرگز

 

از هيچ سوي اين شب منفور

 

نقبي بسوي نور نخواهد زد؟

 

آه ، اي صداي زنداني

 

اي آخرين صداي صداها....

 

*********************

حسرت(ميثم و فرهاد)

 

*شبا با خيال تو تازه ميشم

 

سر ميذارم روي شونه هاي باد

 

باصدايي پر حسرت مي خونم

 

اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد

 

اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد

 

آسمون لباس مشكي پوشيده

 

خورشيد قصه ي من مرده ديگه

 

اوني كه تكيه زده به جاي من

 

عشقمو از ياد تو برده ديگه

 

عشقمو از ياد تو برده ديگه

 

شبا با داغ چشات سر مي كنم

 

هرچي از نگات بگم بازم كمه

 

از غم نديدن چشماي تو

 

روي گونه هام هميشه شبنمه

 

فصل خوشبختي من تموم شده

 

رفتنت حقيقتي تلخه برام

 

تو قبيله ديگه جام نيست به خدا

 

 

هيشكي گوش نميده به ترانه هام

 

هيشكي گوش نميده به ترانه هام

 

كاشكي گوش كني تو به آهنگ غمم

 

بدوني دلم فقط تورو مي خواد

 

من هنوزم كه هنوزه مي خونم

 

اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد

 

:bomb

ای همه وجود من نبود تو نبود من

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت22:16توسط سحر ( شب گیر ) | |