تبليغاتX
*** سِحر شب ( Sehre_ shab ) ***

*** سِحر شب ( Sehre_ shab ) ***

گویند خدا همیشه با ماست .... ای غم نکند که تو خدایی؟؟

 

به من ميگفت:

 

 آنقدر دوستت دارم كه اگر بگويي بمير, مي ميرم...

 

 باورم نمي شد...

 

 فقط يك امتحان ساده,

 

 به او گفتم بمير...!

 

سالهاست در تنهايي پژمرده ام... كاش امتحانش نمي كردم....

 



و به سادگی یک خواب دور خواهی شد

 

از آسمان آبی مرا خواهی گرفت

 

و در روزهای جهنمی خواهی سوزاند

 

روزی تصویر مرا خواهی برد

 

و از اشک من ابدیت خواهی ساخت

 

من روزی تو را در انزوای خویش

 

زمزمه خواهم کرد......

 

و در تمام ثانیه ها از تو یاد خواهم کرد

 

و بی تو به تنهایی به ماه خیره خواهم ماند

 

روزی بی تو

 

خسته از این زمانه خواهم شد ....

 

و با تمام غرور

 

از جدایی شکست خواهم خورد

 

و بیش از نفسهایم تو را آرزو خواهم کرد

 

تو روزی از من دور خواهی شد

 

همچو برگی از درخت

 

با دست نسیم خواهی رفت

و در جایی دور از من ....... خیلی دور از من ...... خواهی نشست!

یادت همیشه با من هست ...



 

..من تنهاترین فریاد در اوج صدایم.........من عاشقا نه ترین نگاه......در کشتی وجود توام....من می خواهم

 

زنده بمانم

 

تا با تو باشم

 

با تو بخوانم

 

چرا که بی تو میمیرم!

 

تمام شعر های من

 

فریاد قلب من است

 

و تمام آنها از آن توست

 

من زرد ترین پاییزم

 

در فصل نگاهت

 

پس آن را دریاب و با برق چشمانت

 

غروبش را همراه باش....کسی چه می داند که فردا چه خواهد شد؟.....شاید هم نه....ولی تا آن روز

 

به امید رسیدن به نگاهت....در انتظار می نشینم.



شب را در شعله های سرد زمستان رها کردم     

 

و برای روزاز بی قراری ام سخن گفتم

 

شا خه گلی دریافت نکردم.گلی از روی ترحم!!!

چه کسی جرات کرد...........که به من..پسر مغرور زمان ترحم کند!

+نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت16:0توسط سحر ( شب گیر ) | |