قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پاي عشق رفتن
پرو بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بيرون کشيدند
چه بي پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي روياي دورم را شکستند
کی میگه مرده نفس نمی کشه
کی میگه نبض جسد نمی زنه
خوبه که چشا تو یک دم وا کنه
ببین اون مرده چقدر شکله منه
دیگه دارم میپوسم تو این کفن
روی زخمام تو دیگه نمک نزن
هی از این و اون نپرس مرده کیه
آره اون مرده منم جز من کیه

یه کاری کن که می تونی
یه خونه شو تو ویرونی
از این بیشتر نپرس ازعشق
نمیدونم نمیدونی
تو این تقویم دل مرده
کسی اشکا شو نشمرده
کجا دیدی که تنهایی
غما شو با خودش برده
یه کاری کن از این بیشتر
نیوفتم تو غم آخر
نذار شمع حضور من
یه شعله شه تو خاکستر
نگو دوره نگو دیره
نگو این قصه دلگیره
یه عمری رفته از دستم
نیای عشق تو میمیره

چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟!
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟!
پیله ات را بگشا...تو به اندازه ی یک دنیایی


پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینهام دستی
دانهی اندوه میکارد
موسپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمیبخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینهام صحرای نومیدیست
خستهام، از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظهای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من!
ای دریغا در جنوب! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه میپایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینهام دستی
دانه اندوه میکارد
فروغ فرخزاد
برف قشنگی می باره...



می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارت نامه خوانی پیر
فروغ

می توان هر جمعه بر گوری گلی انداخت
اما هیچگاه آن گور را نشناخت
می توان هر سال میلاد دوستی را جشن گرفت
اما هیچگاه با او یک دل نشد
اما گاه در خلوت پرسشی باقی است
او کیست؟!
این پرسش سر آغاز دوستی ست
سرآغاز یک دوستی که ساله هاست با بوسه و هدیه آبیاری شده است
و امروز وقت آن رسیده است تا از دریچه ای دیگر به او بنگریم
شاید سال هاست شعرهای فروغ را می خوانی
و شاید سال هاست به ظهیر الدوله می رویم
اما چقدر با او یک دل بوده ایم؟!
چقدر فریادش را شنیده ایم و او را دیده ایم؟!
ما می توانیم فریادش را در کلماتش
و نگاهش را از آن سوی سنگ سخت مزارش ببینیم
نگاهی که هنوز به انتظار نگاهی آشناست
نگاهی که اگر پلک هایمان را برای فرو افتادن قطره ای اشک نبندیم
به یقین نگاهمان را خواهد دزدید
قطره اشکی که بعضی در فقدانش می چکانند
و بعضی به نیت یکدستی با قافله تفکر
غافلیم
غافلیم از این که فروغ ها دیر زمانی ست
که بستر ابدی را به آب دیده شسته اند
غافلیم از اینکه قطره های اشکمان در این رطوبت ابدی و ازلی
آنچنان حل می شود که گویی هرگز نبوده است
فروغ ما در ظهیر الدوله
دستی گرم میخواهد
تا سردی یخ بسته در نگاهش را به نوازشی اشک کند
و قلبی مؤمن می خواهد
تا مرده ریگ ایمان را برای طبیعت به ارث بگذارد

هدیه
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من- ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم
فروغ فرخزاد


آیینه شکسته
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در اینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای اینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به اینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را







********************
کاش ما آدما شبیه قو بودیم که وقتی جفتمون می میره اونقدر فریاد می زدیم تا بمیریم.ولی حیف که ما آدما وقتی جفتمون می میره فریاد می زنیم که نکنه از تنهایی بمبریم

********************
